سلام،خوب بخشید اتفاقی برام پیش اومد،دیروز می خواستم آپ کنم برق رفت،امروز هم که اولین روز کاراموزیم بود،نه ساعت..نمی دونم امیدوارم درک کنید.فردا شش صبح باید از خونه برم بیرون و دوباره نه ساعت کار و من باید 240 ساعت پر کنم به علاوه پروژه برای همین هم سرم خیلی شلوغه،اما به همه اطمینان میدم که این داستان تمام خواهد شد.
خوب خیلی حرف زدم،برای همین یه راست میرم سر فصل جدید امیدوارم کم ایراد و خوب باشه.
فصل هفده:
در زیر یه سری داستان کوتاه داریم و چون فرصتم کوتاه این آپ ناقصه،اگه وقت کنم سر فرصت کاملش می کنم.
نوشتهی خوآو گوئی مارئس روسا/ برگردان مراد فرهادپور
داستان: سومین کرانه رود
پدرم مردی وظیفهشناس، منظم و رک و راست بود. و بنا بهگفته اشخاص معتمد بسیاری که از آنان تحقیق کردم، از نوجوانی یا حتی از کودکی، این صفات را دارا بوده است. تا آنجا که خود بهیاد میآوردم، او نسبت به دیگر مردانی که میشناختیم، نه شوختر بود و نه ملولتر. شاید کمی آرامتر بود. فرمانروای خانه مادر بود نه پدر. مادر هر روز ما را را- خواهرم، برادرم و مرا - سرزنش میکرد. از قضا روزی پدرم زورقی سفارش داد.
او در این مورد بسیار جدی بود. قرار بود زورق مخصوص او و از چوب اقاقیا ساخته شود. میبایست آنقدر مقاوم باشد که برای بیست یا سی سال دوام آورد، و درست بهاندازه یک سرنشین جا داشته باشد. مادر در این باره چه غرها که نزد. آیا قرار بود شوهرش به یکباره ماهیگیر از آب در آید؟ یا شکارچی؟ پدر هیچ نگفت. خانهی ما با رودخانه کمتر از یکمیل فاصله داشت. رودخانه در آن حوالی، عمیق، آرام و چنان فراخ بود که آن طرفش دیده نمیشد.
ادامه در ادامه مطلب
نوشتهی ژوزه ساراماکو / برگردان: سودابه اشرفی
داستان: قصهی
جزیرهی ناشناخته
مردی کلون دروازهی قصر پادشاه را کوبيد و گفت قايقی به من بده، قصر پادشاه دروازههای بسياری داشت اما اين يکی مخصوص عريضه دادن بود. از آنجايی که پادشاه تمام مدت برای دريافت پيشکشها (البته متوجهايد پيشکشهايی که به شخص شاه داده میشود) کنار دروازهی ديگر نشسته بود، هرگاه کسی دروازهی مخصوص عريضه را میکوبيد او تظاهر به نشنيدن میکرد، اما به محض اينکه ضربههای کلون برنزی در، نه تنها کرکننده بلکه مفتضح میشد و آرامش همسايهها را بر هم میزد، (مردم زمزمه میکردند، اين ديگر چگونه پادشاهی ست که حتا حاضر نيست در خانهاش را به روی مردم بگشايد) تنها آن موقع بود که او به منشی اولش دستور میداد که برود و ببيند طرف چه میخواهد
ادامه در ادامه مطلب
تانیا سیمرمان / برگردان: مهشید میرمعزی
داستان ترجمه / حسادت
این دخترک جلف! فکر میکند، از همه زیباتر است. یوهو، موهایش بعد از فر ششماهه، دوباره رشد کرده است. بعد هم این چکمههای کوتاهی که پوشیده است، خیلی احمقانه هستند. بهعلاوه هیچچیز نمیداند. او در مورد هیچچیز، اطلاعات ندارد.
همیشه وقتی پسر را میبیند، مثل هنرپیشهها موهای خود را به عقب میاندازد.
حتی یک آدم کور هم متوجه میشود که چه فیلمی میآید. بسیار خوب، قبول. او خیلی خوب میرقصد. بهتر از من. اعتراف میکنم. صدایی بسیار خوب و چشمهای زیبا دارد، اما دیگر این قیلوقال دائمی چیست؟ بعد از پنج دقیقه، اعصاب آدم را خرد میکند.
ادامه در ادامه مطلب
منبع:نشریه ادبی جن و پری
سلام اومیدوارم خوب و سلامت باشید،خوب فکر کنم همه من رو بشناسن،خوب سینام. اول از همه امیدوارم همه امتحاناتشون رو به خوبی به پایان رسانده باشن و بچه های کنکوریبا توجه به تلاششون و میزان خرخونی در رشته مورد علاقه خودشون و احیانا خانوادیه قبول شن و به سلامتی یه شیرنی همه ما رو مهمون کنن.خوب گرفتاری های زیاد من باعث شده که دیگه وقت نکنم که به این دنیای جادویی و پر خاطر سر بزنم اما شما رو فراموش نکردم.در مورد داستان باید بگم اگه مشکلی پیش نیاد تا آخرای شب میذارمش.خوب زیاد حرف نمی زنم و اول آپ رو که تهیه کرده بودم میذارم تا بعد.
کتاب
DARK BROTHERS OF THE LIGHT
به زبان اصلی (انگلیسی ) در سه جلد می باشد برای کسانی که دوست دارن میذارم تا هم زبانشون قوی بشه هم یه کتاب جدید خونده باشن. البته خودم هنوز نخوندمش اگه وقت کنم سر فرصت می خونمش،امیدوارم خوشتون بیاد.
I. Blood Rites
II. Blood Heresy
Blood DawnIII.
خوب اینم دو داستان کوتاه و زیبا که خودم تازه خوندمشون و خیلی ازشون خوشم اومد،رو براتون میذارم.
آلیسون پرینس/ برگردان: امیر مهدی حقیقت
ترجمه داستان: گلهای سوسن
از مدرسه که بیرون آمدم، سر راه خانه، سری به کلیسا زدم که ببینم آدمها باز گلهاشان را دور انداختهاند یا نه. ساختمان کلیسا ساختمان زشتی بود با آجرهایی به کبودی جگر سیاه گاو، و بیرونش نردههای آهنی داشت با نوکهای میخدار. مادرم میگفت آنجا انگار بیشتر برای سردخانه ساخته شده تا جایی برای عبادت. این کلیسا به چشم من چیزی ناجور و ناخوشایند بود، مثل بوی گاز یا مثل گالشهای لاستیکی خانم پارفیت، که آن طرف آن طرف خیابان مینشست و روزهای بارانی به پا میکرد. ولی من راهی نداشتم جز اینکه بروم به گلها سر بزنم. دروازهی آهنی حیاط کلیسا را باز کردم و رفتم تو. ساختمان را دور زدم. پنجرههای کلیسا بالا و بلند بود و روی دیوارها تختههای سنگی نصب شده بود به یادبود مردگانی با اسمهای عجیب و قدیمی- اسمهایی نظیر ادوین پیویا و گلایس بوکر. لابهلای کندهکاریهای گرانیتی، چند ردیف برگ نازک توتون هندی، غمگین و غصهدار، نگاهم میکردند؛
ادامه در ادامه مطلب
------------
باب تربر / برگردان: مرتضی هاشمپور
داستان ترجمه: گربهی بالدار
اشاره: باب تربر؛ آثارش در اغلب مجلات معتبر ادبی جهان چاپ شدهاند. او با خانوادهاش در جنوب شرقی ماساچوست زندگی و تمام وقتش را صرف نوشتن میکند.
در تاریکی غلیظ بیدار میشوی، و سایهی خمیده دو گربه را پشت پنجره میبینی، برق دو جفت چشم. برای رفع شبهه چشمها را میشماری. در نور کم اتاق دمر میافتی تا بهتر ببینی، قبلاً هم از این رؤیاها دیدهای، این بار باید بیشتر دقت کنی.
از این رو با چشمهای نیمباز متمرکز میشوی، و نفست را حبس میکنی. شیشهی تیرهی دوجداره و ضخیم، پیشتر هم فریبات داده است. مضاف بر آن نوشخواری بیش از حد انجام دادهای. همین کافی است که برای لحظهای، آن برق چشمهای گربهها را با چشمهای دو تا کفتر عوضی بگیری. حتماً مال کفتر است، فقط کفتر، گذشته از همه چیز اینجا طبقهی نهم است،با مهتاب کاملی که چشمانداز وسیع مقابل را به زیبایی هاشور زده است.
ادامه در ادامه مطلب
فعلا همین رو داشته باشید تا بعد.
من دیشب این لینک رو گذاشتم چرا ثبت نشده نمیدونم
به هر حال بخونید یک فصل مهیج از شمشیر حقیقت رو
دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند .
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند. بی شخصیت اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی آیند. مرده و زنده شان یکی است .
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
راستی تو از كدام دسته ای ؟
این یکی از چیزایی که به خاطرش دکتر شریعتی رو تو ذهنها نگه داشته تفکر!
خب دوستان الوعده وفا
من اومدم با داستان
اول از همه دو تا فصل آخر فداکاری یک مار رو داریم.(برای شادی مترجمین صلوات) همگی خسته نباشید
دوم :بی نام و نشون رو فردا میدم
سوم:سایت در دست تعمیره اقا کورش همچنان در تلاشن آدرس جدید فردا اینجا اعلام میشه
چهارم:ویلیام جان اون یوزر و پسی که قرار بود برام سند کنی چی شد؟
داستان سوار سیاه نوشته آباد(اسم نویسنده رو به فارسی درست نوشتم؟اگه غلطه نویسنده خودش یه خبری به من بده
)
سلام
خوبین؟
چه خبرا؟
خب خوشبختانه اینجا کس دیگه ای جز خودم نمیاد.یعنی من باید اپ کنم.خوبه پس کم کم در وبلاگ رو گل میگیریم.
اما قبل از اینکه تشت گل رو بیاریم و گل بازی کنیم بازگشت کنکوری های وبلاگ رو خوش امد میگیم.
امیدواریم آخرین کنکور عمرتون بوده باشه و یه ضرب قبول شید.خب دیگه بسه تونه ....آقا صابر در دادن داستانها عجله بفرمایند.![]()
خب در راستای طرح بنده برای متحول کردن وبلاگ که با استقبال شدید نویسنده های وبلاگ رو برو شد
و دارین میبینین که این دوستان همینجوری تند تند دارن آپ میکنن و پشت سر هم هم دارن داستان میدن(اینجا شکلک پینوکیو نداره؟یبادم باشه به بلاگفا سفارش بدم) اولین آپ متحول رو خودم انجام میدم.![]()
اول از همه حدود دو ماه پیش کاست چهارم گروه آریان منتشر شد با اینکه احتمالاْ همه اونایی که علاقه مند بودن تا حالا کاست رو شنیدن اما چون من جوونیام اریان گوش میکردم و الان چند سالی از اون موقع میگذره تازه این آهنگ رو شنیدم و خوشم اومد.کلا کاست جالبی بود.دانلودش کنین ضرر نداره.البته پیشنهاد من اینه که اونایی که دوست دارن بخرنش.چون اینجور که بوش میاد ورشکست شدن.![]()
در راستای ادامه ی تحولات از شعر و جملات شاعرانه و جوک فعلا خبری نیست چند تا عکس میذارم ممکنه قدیمی باشن شایدم دیده باشینشون.
این چند تا عکس دنباله دار از تلاشی برای بقاست...راستش تو فکرم چه جور عکسایی رو باید اینجا بذارم که مشکلی پیش نیاد؟عکس فیلم؟عاشقانه؟عارفانه؟طنز؟
خب من امادگیشو برای آپ نداشتم و فقط به خاطر کف دریاچه اومدم بنابراین یه سری از لینکها رو از وبلاگ دوستان قرض گرفتم.با تشکر از سایت تری جوک
این دو تا عکس محض رو کم کنی انجمن ام اس وبلاگ.خانومای وبلاگ حتما ببینین و یاد بگیرین به کارتون میاد.از من گفتن
البته روشهای اون یکی موثر تره.
بهترین راههای کشتن شوهر 1 بهترین راه کشتن شوهر 2
اینم تصاویر فوق العاده زیبایی از نقاط مهم جهان در شب حتما ببینین![]()
و در آخر یک سری عکس متحرک زیبا برای بک گراند موبایل
خب دیگه ببخشید انشالله از دفعات دیگه با امادگی بهتری آپ میکنم
و بلاخره اینم داستانی که قولش رو داده بودم.
چون منتظر اپ دوستان بودم چیز دیگه ای آماده ندارم.دوستان اگه لطف کنن آپ رو پر بار میکنن
موفق و پیروز باشید
سلام بر تابستان![]()
درود بر تعطیلات![]()
خب بلاخره امتحانات فردا تموم میشه و ما راحت میشیم شما ها رو نمیدونم اما من واقعا احساس خوبی دارم.![]()
یه چند تا دوست پشت کنکوری هم اینجا داشتیم که بلاخره به اغوش وبلاگ برگشتن.آقایون برن بغل گودریک خانوما بیان اینور.![]()
و حالا....![]()
آغاز رسمی فعالیت وبلاگ رو اعلام میکنم![]()
اول از همه ...به جبران تاخیرات اخیر چند تا داستان داریم![]()
فصل سیم از کف دریاچه
اینم دوازده فصل از ارباب حلقه ها کتاب دو برج که دوستان سفارش داده بودن.باذکر کپی رایت از بچه های زندگی خوب.
قراره اقا سینا.آقا سیاوش و داداش گودریک با دست پر برگردن(جرات دارن دست خالی بیان؟)![]()
آقا دانیال هم برگشتن
اما از اقا صابر خبر نداریم![]()
چیزی که از الان معلومه اینه که سعی میکنیم هفته ای دو تا آپ پر داستان داشته باشیم شایدم سه تا اینم بگم که احتمالا کمی متحول خواهیم شد.نکته ی بعدی علاقه مندان به ترجمه هم میتونن خودشون رو به مهنوش خانم معرفی کنن.
نویسنده های وبلاگ هم لطف کنن برن بخش پیغامهای خصوصی رو بخونن.
دیگه اینکه فعلا در همین حد کافیه.
شاد باشید .
سلام دوستان
امروز فقط آمدم این روز فرخنده رو تبریک بگم و زحمت رو کم کنم و در اولین فرصت با دست پر بر میگردم
ای مهربانترین آفریده مزدای پاک تا جاودان پاینده بمان .....
***********
مادرم هستی من ز هستی توست تا هستم و هستی دارمت دوست
***********
روز زن رو به تمام دختران ، مادران و مادر بزرگهای گل تبریک گفته و امیدوارم حداقل در این روزکمتر به پر و پای دوست پسران ، همسران و پدر بزرگهای بهتر از گل بپیچند .....![]()
خوش باشید ...
=====================
![]()
![]()
اعتراض رسمی به قیمت و سرعت اینترنت در ایران


